روايت اول
مجتبي فارغ از پاسگاه و پا به ماه پاسگاه و پوتينهاي ادمها را نگاه ميكند واندازه موهايش را توي برق پوتينها چك ميكند . تا سه ميشمارد تا بندهايش را ببندد و برود سر صف حالا يا شير يا سيمان كه تازگيها بيشتر شده بعضي جاها .البته همه اينها يه مانور براي امادگي چند ماه اينده است كه قرار است يك ميله بكاريم تو زمين و توي سايه اش باشيم تا افتاب نخوريم ؟؟
چند وقته كه معده اش را به اش بسته آش ان هم توي يقلوي .0( يا يغلوي چون هنوز نديده ام ). يك كلاه خريده و توش را خط ميزنه تا ايام را گم نكنه . خلاصه هر روز چند دقيقه اي حبيب گوش ميكنه تا گوشش به فرياد شنيدن عادت كنه و سندي را هم تا سنگيني پوتينها را حس نكنه . و كمي هم كريس دي برگ . دا د خوب ميزنه ولي نميدونم خوب داد ميزنه يا نه ؟
و تمام تكنيكهاي دنيا را در مورد اتو ياد ميگيره . مي مونه اسلحه كه دست بچه نميدن . و سيگار كشيدن توي مناطق استراتژيك كه نه بو بگيري نه بوي عطر بدهي نه لو بري ؟ اخر ادم چه ميدونه چي پيش مياد شايد قسمت شد سيگاري هم شديم . و چند وقتي هم هست كه مدام خودش را دور ميزنه و دوتا در مي چپونه توي يك كم تا دودره كردن را هم ياد بگيره . و روزي چند ساعت خيابانها را متر ميكنه تا رژه را ياد بگيره و مثل ماست بيحركت مي ايسته تا تو صبحگاه هم قش نكنه . و ....
روايت دوم
من سربازم نقطه سه ماه دنبال امريه ام نقطه شهيد نيستم نقطه جانباز نيستم نقطه آزاده نيستم و مجتبام نقطه كميته امداد نيستم نقطه شعاع بند "پ" هم كم است و قطرو محيط و مساحتش به گردن ادمهاي پشت اين ميزها نميرسد نقطه مميز هاي سه گانه بند " پ" ديگرم اصلا وجود ندارد نقطه معدلم ...نقطه .
روايت سوم
مي خوام درد دل كنم . اقا سه ماه ميدوم دنبال امريه اما نيمشه كه نميشه از بس از اين پله ها بالا رفتم و اومدم پايين دستهام پوستمال شده ؟؟؟ از بس نامه تايپ كردم و موقع با لا رفتن از پله ها از نرده گرفتم ايجوري شده !! اونهايي هم كه فكر كرديم ميشه از ما واجب تر داشتن و ما شديم مسجد . از بس شنيدم ازاد 17 و سراسري 13 مغزم ......
اقايون ميگن اگه ظرفيتشون پر نشه خوب سرباز نميگيرن ...
حالا هم از كليه عزيزان ميخوام اگه ميتونن واز دستشون بر مياد نه اينكه يه شعاع بزرگتز بهم معرفي كنن خدا شاهده نه اصلا ولي فقط راهنمايي ام كنن و يه راه جديدتر نشونم بدن . البته همش لطفا .
|